خاطرات دختر جوان

وای خدا اگه قرار باشه تا اخر عمر من ماهی یا هفته ای یه بار به یاد خاطرات گذشته ام بیفتم زندگی به دهنم زهر میشه.امروز یه دفعه ای یاده شب عقدم افتادم فکرشو بکنید صبح با دوست پسرم که دیونه ام بود حرف میزدم شبشم پای سفره ی عقد.چقدر وحشتناک بود اون موقع/همینطور زنگ میزد منم بیزیش میکردم اونم شک کرده بود چون 2 ساعت قبلش زنگش زدم گفتند دیگه نمی تونم مقاومت کنم اونم دوباره تهدیدم کرد.گفت فقط میگی نمی خوای!موقعی هم که خواستم برم سره سفره ی عقد گوشیمو گذاشتم زیره تختمو رفتم همش استرس داشتم میگفتم الانه که یکی در بزنه مجلس و بهم بزنه. اصلا یادم نیست چه بله ای دادم.اخه اینم میگند ازدواج؟/؟ همه موقع خرید حلقه چقدرذوق دارند من همش میگفتم وای دوست پسرم یه وقت نبیندم.خوب اخه اون فکر میکرد با تهدید میتونه منو نگه داره واسه خودش.هر چند بعضی از تهدیداشو عملی کرد(البته اصله کاری ها رو کرد)

یادمه اون شبی که هنوز عقد نکرده بودم 2 شب قبل عقد یه اپی گذاشتم ساعت 3 نصفه شب که خوابم نمیره داخل پست ها هست تمام متن ترانه منو ببخش علی اصحابی براش اس مس کردم.اون موقع فقط با این وبلاگ دردو دل میکردم الان هم همینطور.اخه دوست خوب نیست.همونطور که بالای وبلاگ نوشتم.

وای خیلی دلم میخواد بدونم چی کار میکنه کجاست؟از دوستم پرسیدم چی ازش پرسیده؟گفت همش میگفته من نامردی بهش کردم بهش گفته از اینجا رفته /رفته یه جای دور اما نگفته.

دیگه حال وحوصله ندارم .متن یه اهنگی میذارم خیلی با حال روز اون پسره همخونی داره.یه دوستام بهم داد وقتی گوشش دادم از این رو به اون رو شدم اشکم داشت در میامد حتما گوشش کنید.

 

 

ازاین ور اون ور شنیدم داری عروس میشی گلم مبارک

مبارکت باشه ولی اتیش گرفته این دلم

خیال میکردم با منی /عشقه منی /ماله منی

فکر نمی کردم یه روز راحت ازم دل بکنی

باور نمی کردم بخوای راست راستی تنهام بذاری

اخه یه عمر همش بهم گفته بودی دوستم داری

گفته بودی عاشقمی

به پای عشم میشینی/میگفتی هر جا که باشی خودتو با من میبینی

رفتی سراغه دشمنم یه پست نامرد حسود

یکی که حتی بخدا لنگه کفشمم نبود

به ذهنشم نمی رسید حتی نگاهشم کنی یه روز

اخ که چه دردی میکشم هی دل بیچاره بسوز

با این همه هنوز عشقت برام مقدسه همینکه تو شاد باشی و بخندی واسه من بسه

تاج عروسیتو برات خودم هدیه میخرم

غصه نخور حرفاتو من پیشه کسی نمیبرم

هر کی بپرسه بهش میگم خودم ازش خواستم بره میگم برای هردومون اینجوری خیلی بهتره

با اینکه میدونم برات همدم و غمخوار نمیشه ارزو میکنم دلت یه لحظه غصه دار نشه

با اینکه میدونم یه روز تورو پشیمون میبینم همیشه از خدا میخوام چشماتو گریون نبینم

با اینکه از ذوری تو دلم داره میترکه ولی به خاطر تو هم شده میگم مبــــــــــــــــــــــــــارکه/ مبـــــــــــــــــــــــــــــــارکه
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت 1:28  توسط شیدرخ  | 

شب بیداری

سلام

وای که چقدر من عاشق شب بیداری ام.یاد شب بیداری های مجردی به خیر.همش تو چت بودم یا با تلفن میحرفیدم البته اشتباه نشه .............حرف بد نه!!!!!!!!!!!!!همش دوست پسرم نصیحتم میکرد یا تهدید!!!!!!!!!!!!

چند وقت پیش فهمیدم اون پسری که تو پست های قبلی گفتم در موردش(دوسش داشتم) داره ازدواج میکنه یه حالی شدم البته چون دیگه متعهلم ریاد حساس نشدم اگه مجرد بودم گریه میکردم اون همش دنبال یه دختر قشنگ بود منم تو سن ۱۷ سالگی امد دیدمش .اون موقع خیلی بی ریخت بودم اصلا ارایش هم بلد نبودم همش تو درس بودم.ولی از موقغی که پا به دانشگاه گذاشتم از این رو به اون رو شدم چند تا از عکسامو براش میل زدم کفش برید باورش نمیشد بعدش افتاد تو خط ازدواج با من اما دیر گفت.میدونم دوستم داشت اماا نخواست بگه.....................................

خیلی میخوام بدونم کجاست اما نمی دونم.

اون پسری هم که کلی تهدیدم میکرد و ابرومو جلوی شوهرم برد به یه دوستام اس مس میده میخواسته طرح دوستی بریزه!خدایش به این میگند عشق؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
الان نامزدم خونه شونه دارم مینویسم.خیلی دلم میخواد برگردم به ۴ ساله پیش ولی از یه طرف هم حوصله درس خوندن ندارم.اگه برمیگشتم هیچ وقت دوست پسر نمی گرفتم ازدواجم نمی کردم درسمو میخوندمو کار میکردم و عشقه دنیا رو میکردم البته میگم همین که یه پسر خوشگل خوش تیپ مییدیم نظرم عوض میشد.

چند وقت پیش رفتم یه مغازه ای کار داشتم وای یه پسره خیلی خوشگلی توش بود حرف نداشت خیلی هم مغرور بود .۱هفته بعد تو خیابون دیدم دوید طرفم گفت خیلی ازم خوشش امده یه هفته دنبالم میگشته بهم پیشنهاد ازدواج داد از خنده تو دلم مردم گفتم اقا یه نگاه به دست چپ من بندازید بیچاره خیلی جا خورد گفت شوخی نکنید من دیونه شما شدم گفتم جدی میگم بیچاره گفت براتون ارزوی خوشبختی میکنم و بعدشم رفت ولی خیلی تیکه بود دوستام تو کف پسره بودند.

با ابنکه حلقه تو دستمه هفته ای ۳ یا ۴ تا پیشنهاد میکنن البته همشون تیکه نیستند ولی خوب ما که متعهلیم .

دیگه حال ندارم میخوام فردا برم پیشه دوستم ببینم اون پسره چی بهش گفته در مورد من.

میام مینویسم.

فعلا.............

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 2:15  توسط شیدرخ  |