X
تبلیغات
خاطرات دختر جوان

خاطرات دختر جوان

همه چیــــــــــــــز آرومــــــــــــــــــــــه

سلام

حال و احوالتون چطوره؟من که خوبم زندگیمم روال عادی خودشو داره البته نه عادی باید بگم خوب....

این روزا سرگرم تهییه جهزیه هستیم چقدر حال میده ولی نمیدونم چرا همش یه ترسی باهامه....میگم نکنه خدای نکرده بخوام این چیزایی که میخرم بخوام بار کنم بیام خونه بابام؟

یه پست اماده کردم از مشخصات خودم....البته فقط به یه سری از دوستا میدادم...در مرود شغلم....کاره همکاره....و خیلی چیزای دیگه میخواستم به صورت رمزدار بذارم ولی خوب خوشبختانه یه دوستی یه نظری گذااشته بود کلا شوکه شدم و بی خیال این کار و کلا گذاشتن پست رمز دار تا اطلاع ثانوی شدم.....

یه دوستی که اصلا نمیشناختم به صورت خصوصی برام تمام مطالب اون پست خصوصی را گذاشته بود و نوشته بود به راحتی میتونه رمز مطالب رمز دارو باز کنه...از منم خواسته بود زندگیمو اینجا بازگو نکنم....خیلی ترسیدم....ازش ممنونم که این کارو کرد...حالا به دوستانی که پست رمز دار میذارن پست هاتون به راحتی باز میشه پس از گذاشتن پست رمز دار خودداری کنید......

نمیدونم هنوز تو تعیین تاریخ عروسی دو دلم.....نمیدونم چه روزی باشه خودم دوست دارم قبل از عید باشه ولی خوب به خاطر مشکلاتی نمیشه.....یه جورایی به عروسی فکر میکنم میترسم.....

دوست دارم شب قبل از عروسی بیام براتون پست بذارم از حال و هوام بگم ولی خوب به دلایل امنیتی میترسم.....شایدم گذاشتم.....

فقط خواستم از حال خودم بهتون خبر بدم.....اتفاق خاصی نیفتاده ......یادتونه گفتم اگه با شوهرم خوب شدم یه وبلاگ میزنیم.....فکر کنم دیگه بعد از عروسی بشه ولی حتما میزنیم البته باید یاد بگیره....

من برم دیگه.....دوستون دارم...بچه ها ببخشید نتونستم جواب نظراتتونو بدم.......کسی سوال داره تو این پست بپرسه....حتما جواب میدم فقط سوالات شخصی در مورد محل زندگی این چیزا نپرسید....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1392ساعت 23:50  توسط شیدرخ  | 

شوک اورترین لحظه تو این4سال

سلام

الان که دارم مینویسم نمیدونم بخندم یا گریه کنم... دو روز پیش چنان شوکی بهم وارد شد که میتونم بگم بدنرین لحظه ای بود که داشتم تو زندگیم مخصوصا تو این ۳سال و نیم ازدواج.

خیلی بد بود اصلا یادم میاد مو به تنم سیخ میشه ..... نمیدونید نزدیک بود تمام زندگیم به باد بره....میشدم اش نخورده و دهن سوخته.....هیچ کس هم نمیتونست ازم دفاع کنه...........متاسفانه چون این ماجرا رو واسه ۲تا از دوستام گفتم به دلایل امنیتی باید واسش رمز بذارم(اولین پست رمزدارم میشه).....این پست تا ۳ روز بازه بعد از اون رمز دار میشه امیدوارم تا این سه روز کسی پیداش نکنه......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1392ساعت 18:33  توسط شیدرخ  | 

ارومههههههه

همه چیز ارومه...........در حال حاضر من با شوهره خوبم ولی اگه ازش دور باشم رابطه مون تلفنی باشه....نمیدونم چرا وقتی ازش دورم و تلفنی باهاش حرف میزنم احساس میکنم خیلی عاشقشم.....دلم تند تند تنگ میشه واسش ....ولی وقتی میبینمش یه کارایی میکنه ازش حالم بهم میخوره....با هم دعوامون میشه.....مثل امشب

دعوامون شد ولی بعدش زنگ زد البته من دلم گرفته بود زیاد تحویلش نگرفتم چون بد سردردی گرفتم......فکر کنم عروسی کنیم همش دعوا باشه......خیلی میترسم من دارم به عروسی نزدیک میشم ولی هنوز نمیدونم ایا با این فرد خوشبخت میشم یا نه.....

همکاره هم که دیگه زنگ نمیزنه البته خودم ازش خواستم و باهاش بد رفتار کردم....خدا کنه اشتباهی ازم سر نزنه............دیگه هم نمیبینمش.....البته یه قرار داد جدید قراره ببندم...نمیدونم چیکار کنم؟شوهره میگه نه...ولی من دوست دارم کار کنم...

شوهره تا ادم نشه باهاش نمیخوابم ....خیلی تو خماریه.......از اینکه مردا فقط زنارو واسه این چیزا بخوان حرصم میگیره.....چند وقت پیش بهش این اس و زدم...

بعضی وقتا ادما الماسی تو دست دارن بعد چشمشون به یه گردو میفته دولا میشه برداره الماسه میفته تو شیب زمین قل میخوره تو عمق چاهی فرو میره میدونی چی میمونه؟یه دهن باز یه گردوی پوک یه دنیا حسرت....

وقتی امشب گذاشتم خماریش اینو به خودم داد حالا یعنی چی منظورشو نفهمیدم....بعدش بهم گفت بهم محبت نمیکنی ممکنه پشیمون شی منو با کسه دیگه ای ببینی.....من زدم منم دنباله ارامشم ممکنه ارامشو تو بغل کسی دیگه پیدا کنم.......

خدا عاقبت به خیرمون کنهههههههه

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1392ساعت 23:26  توسط شیدرخ  | 

بچه ها خیلی میترسم............من که تمومش کردم..........

با شوهره اشتیم ولی اون میگه دیگه خونمون نمیاد......از اینکه بابا و مامان من بهش توهین کردن حرصش گرفته تو این چد سال این باره اول بود بعد از این همه دعوا باهاش تند برخورد کردن.....اونم یه کلام میگه یا من یا خانواده ات.......منم همش میترسم اگه بگم تو یه روز دوباره باهاش دعوام میشه دیگه کسی و ندارم....مامان بابام نمیدونن باهاش اشتی کردم.........

امروز عصر همکاره رو دیدم بعد از چند روز یه دفعه ای دورمون خالی شد اونم از فرصت استفاده کرد و بهم گفت وای شیدرخ خیلی دلم برات تنگ شده بود دیدمت قوت قلب گرفتم منم رومو برگردونمدمو رفتم......همیشه سر کار یه کارایی میکنه نمک گیرش باشم....مثلا اگه دیر بیام یا اگه کارام اماده نباشه .....به همه مبگه مقصر اون بود تقصرارو میندازه گردن خودش....... بهش گفتم چرا اینکارو میکنی.....گفت تو هر کاری بکنی به این گردنه من....اولش نفهمیدم ولی بد متوجه شدم.....گفتم خواهشا منو نمک گیر خودت نکن....اونم گفت فکر میکنی تا الان نشدی؟؟؟؟؟ بخدا داره دیونه ام میکنه.......

شوهره بهم اس زده احساس میکنم زندگیم داره از هم میپاشه......گفتم چرا؟فکر کردم میخواد بگه پدر مادرت دخالت کردن........ دیدم اس زد:

خواب دیدم با همکارت یه جایی بودی جفتتونو سر بریدم خیلی میترسم من که دیگه باهاش حرف نمیزنم حتی تلفن هم نمیزنیم...... یه کم شک کردم نکنه با همکاره یه دستی کردن؟ نه غیره ممککنه....کی میاد به یه مرد غریبه بگه دسته زنه منو بگیر حتی اگه واسه امتحان باشه........اون به زور و بی اراده من کرد البته میدونم حتما میگید خوب میزدی تو گوشش؟ ولی خوب اینم از بی عرضگیم بوده....

شوهرم میگه اگه چیزی هست بگو نکنه چیزیو مخفی میکنی........ولی بخدا من عاشقه شوهرمم.......

خدایا اتفاق بدی نیفته.....ازم خواست دیگه باهاش کار نکنم....منم مجبورم تا پایان قرار دادم باهاش باشمو دیگه تموم....

خدایا کمکم کن همه چیز به خوبی تموم شه....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1392ساعت 23:58  توسط شیدرخ  | 

سلام

خیلی خوشحالم میبینم بعضیا اینجوری مشتاقانه منو دنبال میکنن و راهنماییم میکنن مطمئن باشید بی تاثیر نیست ولی خوب همیشه نظراتتون هم یکی نیست البته راجع به قضیه همکاره ۹۸ درصد نظرشون این بود که تموم کنم و کلی نصیحت که واقعا ممنونم ازشون......۲ درصدم هم میگن خوب ادم مگه چند روز زنده است برو حالشو ببر که عذاب وجدان نمیذاره.......شرمنده دوستانی میشم که دیر اپ میکنم نمیرسم وبلاگشون بیام و نمیرسم نظراتشونو جواب بدم....خواهشا ببخشید...

و اما اتفاقات خوب خوب......

بعد از ۲۰ روز قهر با شوهره که فکر کنم طولانی ترین قهرمون بود اشتی کردیم...... سه شنبه شب خیلی حالم گرفته بود بیرون هم کار داشتم گفتم به بهونه کار هم یه پیاده روی میکنم.....

رفتم بیرون که همکاره زنگ زد وقتی فهمید بیرونم حالا اصرار نکن و کی اصرار بکن...خلاصه منم قبول کردم...امد دنبالم وقتی سوار شدم رفتیم طرفای یه اتوبان......ازم خواست بیام جلو بشینم منم مثل پروها رفتم...قبله اینکه به اتوبان برسیم یه کم تنقلات خرید..... خلاصه رفتیم تا اینکه رسیدیم به یه جایی که خیلی شلوغ بود....بعد از اتوبان....به خاطر مراسم محرم دعا بود ما هم ماشینو بین ماشینا پارک کردیم و نشستیم داخل ماشین.....

کلی حرف زد ساعت حدود ۱۸بود......یه دفعه ای دیدم شوهرم داره زنگ میزنه خیلی عجیب بود دو هفته قهر بودیم نه تماسی نه پیامی حالا یه دفعه ای زنگ زد.....مثل اینکه به دلش افتاده بود ول کن هم نبود....پیام میداد بردار میخوام باهات حرف بزنم....اس زد دفعات قبل دعوامون میشد من گوشیمو جواب میدادم پس خواهشا جواب بده....۱۰ بار زنگ زد ولی خوب من نه دلم میخواست نه میتونستم جواب بدم.....

خلاصه گوشیو سایلنت کردم..... تو حین حرف زدن بودیم که همکاره داشت ابراز احساسات میکرد که کاش ۴ سال پیش باهات اشنا میشدم از این چرت و پرتا....دستشو گذاشت روی دستم....امدم دستمو بکشم که به زور گرفته بود.....اصلا دستام یخ زده بود گفت چرا دستات سرده؟گفتم استرس دارم خواهشا ولم کن...

اونم رها کرد......تو راه به خودم فحش میدادم....حالم از خودم بهم میخورد.....بهش گفتم این کارت اصلا درست نیست من به کسی دیگه متعهدم و فکر نکنم این رابطه درستی باشه.....خلاصه ساعت ۹ونیم رسیدم خونه...

تو این ۲۰روز اصلا دلم واسه شوهره تنگ نشده بود نمیدونم چرا برعکس دفعات قبل که همش من پاجلو میذاشتم......

تا اینکه شب جمعه شوهره زنگ زد و ازم خواست بیام بیرون....منم قبول کردم...گفتم اخرش چی باید مشکلمون حل بشه یا جدایی یا به یه نتیجه ای میرسیم....از ساعت۱۲ شب تا ساعت ۴ صبح دوره خیابونا پرسه میزدیم.....مامان بابامم که فکر میکردن من خوابم.....چون اتاق من کلا ازشون جداست و کسی متوجه ورود و خروج من نمیشه البته اگه اروم برم....

پس از حرف زدن شوهره گفت من نسبت به همکارت یه حسه بدی دارم سه شب خواب بدی میبینماصلا تو شوک بودم......گفت تو خواب میدیدم بد جور دعوامون شده بود و میزدمش.....گفت خیلی نسبت بهش بد شدم و  اگه میشه باهاش کار نکن....گفت حس بدی دارم احساس میکنم داره بینه مارو بهم میزنه........خوب من که از همه چی خبر داشتم مو به تنم سیخ شد.....من گفتم منم چنین احساسی دارم....به شوخی و خنده گفتم خوب حتما میخواد منو طلاق بدی بیاد منو بگیره؟ گفت به اون خدایی که بالا سرمه به قران اگه چنین قصدی یه روزی داشته باشه خودم میکشمش گفت از وسط دو نیمه اش میکنم(عصبانیت)

منم دیشب وقتی همکاره زنگ زد بهش گفتم یه خواب بدی دیدم.....خودمو گفتممم...نگفتم با شوهره اشتی کردم......بهش گفتم بیا تمومش کنیم نمیخوام اتفاقی بیفته......خلاصه یک ساعتی حرف زدیم.....وقتی تموم شد..... حالا اس نده و کی بده......جونمو بالا اورد......منم هیچی جواب ندادم...نمیخوام بهش فکر کنم هر چند هیچکس مثل اون همدرد خوبی نمیشد خیلی قشنگ نصیحت میکنه چرا بخوام دروغ بگه اگه زنش بودم هر چی دلش میخواست میتونست با ارومیش اازم بخواد...خیلی سیاست داره خیلی هم ارومه ....ولی خوب من خودمو دارم ازش دور میکنم و همش دارم میگم من شوهر دارم اگه شوهرم یه چنین کاری با من بکنه........

امروز صبح همکارم زنگ زد منم امروز مرخصیم.....بهش گفتم اگه بشه دیگه کار هم نمیکنم.......یه سری اطلاعات و مدارکه باید برم بدمش.....الان میرم ولی خیلی جدی......خیلی اصرار کرد که ولش نکنم ولی من سفت و محکم گفتم نه........خدا کنه بشه.....اگه واقعا دوستم داره باید از زندگیم بره بیرون چون زندگیمو خراب میکنه.....

--------------------------------

مطالب بالارو صبح تایپ کرده بودم...مدارک و بهش دادم...با یکی رفتم که نخواد باهام حرف بزنه و راحت نباشه.....

فعلا رابطه ام با شوهرم خوبه از نظر کاری هم تو موقعیت خوبی هستم......ولی کاش یه جای دیگه برم......واسم دعا کنید کارم درست شه تا ازش فاصله بگیرم..... اخه من نمیخوام بیکار باشم.....بیکاری بده...بدتر از همه اینکه وقتی دستت تو جیبه خودته هر چی بخوای میتونی بخری.....

بعضی از دوستان گفته بودن که مردا از زنای شوهر دار خوششون میاد ولی خوب من بهش گفته بودم من هنوز دخترم توی صحبتایی که داشتیم........پس میدونه که نمیتونه با من رابطه کاملی داشته باشه.......

--------------

یه دوستی به نام آزیتا کلی نظر خصوصی گذاشته بود....خواستم بگم از اینکه خیلی صریح حرفاتو زدی دوست داشتم...خیلی حرفاتو دوست داشم.......شخصیتتو دوست داشتم......از اینکه گفتی با شوهرت جوری رفتار کن مثل خودش...اگه سیگار کشید تو هم بکش...اگه خیانت کرد تو هم بکن..... مثل خودمی.......و مهم تر از همه اون سنگسار شدن و که توصیف کردی مو به تنم سیخ شد........

در کل از همتون ممنونم ..........

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1392ساعت 14:47  توسط شیدرخ  | 

دلم گرفته

من الان بیشتر از هروقتی به شوهرم نیاز دارم ولی نیستش........اصلا معلوم نیست کجاست چیکار میکنه.....

وقتی نبودشو میبینم ناخودآگاه طرفه همکاره میرم.....دلم میخواد با یکی حرف بزنم....یک ساعت پیش همکاره زنگ زد خواهش کرد که بریم بیرون یک ساعت بیرون با ماشین یه گشتی  بزنیم...با اینکه کسی خونمون نبود و موقعیتشو داشتم ولی خودمو سفت گرفتم.....الان هم تو خونه تنهام دارم به این فکر میکنم چقدر شوهرم بیشعوره اصلا دلش واسم تنگ نمیشه ....کم کم دارم شک میکنم به اینکه کسی تو زندگیش باشه.....

فکرشو بکنید بعدا بفهمم کسی تو زندگیشه چقدر اتیش میگیرم اونوقته که میگم کاش منم خوشگذرونیمو میکردم....... دلم خیلی گرفته.......واقعا دلم میخواد بدونم وقتی دعوامون میشه اصلا حالش نمیگیره؟ اصلا احساس نیاز محبت /آرامش/جنسی نمیکنه؟ عجیب نیست؟

این دفعه مقصر اصلی خودش بوده.....همه از کوچیک و بزرگ گفتن....همه هم بهم گفتن پا پیش نذار.....

میخواستم زنگ بزنم به همکاره بگم بیاد بریم ولی وقتی نظراتتونو دیدم نظرم عوض شد...... شما هم اگه جای منو تو موقعیت من بودید اینجوری میشدید....یادتونه قبلا که دعوامون میشد به خودکشی فکر میکردم؟الان حداقل با حضور یکی دیگه تو زندگیم اینجوری نیس.....راستی یه چیز تعجب آور که خودمم وقتی فهمیدم یه حالی شدم....من فکر میکردم همکارم از من۱۰سال بزرگتره ولی وقتی ازش خواهش کردم و جون خودمو قسم دادم فهمیدم بلهههههههه اقا از من۱۷ سال بزرگتره  ولی اصلا بهش نمیاد......

فعلا..............

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1392ساعت 18:50  توسط شیدرخ 

دعواا من و شوهری و محل کار

سلام ...حالتون خوبه ؟ ببخشید دیر امدنم......مشکل اینترنت داشتم که نمیتونستم بیام....

اتفاقای بدی افتاده اول اینو بگم که من اون شب تلفن نزدم....دیگه تلفن نمیزنم شبا اونم نمیزنه ولی روزا چند دقیقه یا همدیگرو سر کار میبینیم....

الان ۸ روزه با شوهرم قهرم...... به دلایل امنیتی نمیتونم بگم..... به همکارمم مربوط میشد...اونم الان با شوهرم رابطه اش بهم خورده........شوهرم امد محل کارم هر چی دلش میخواست گفت..... دعوامون به خاطره یه مسئله دیگه بود ولی اون از اینکه میدونست من حساسم روی محل کارم امد اونجا......همکارا بیرونش کردن(اصلا ربطی به رابطه ی من و همکارم نداشت) فقط یه جایی که همکارم میخواست ازمن دفاع کنه به اونم برگشت و هرچی دلش خواست گفت.....خلاصه آبرومو برد.....خیلی عصبانی بودم...وقتی خونه رسیدم امد خونمون.....یه دعوا هم اینجا داشتیم...... همش هم به خاطره یه موضوع مسخره که خیلی خنده داره.......همکاره بهم گفت بابا این کیه دیگه تو رفتی بینه پیامبرا ابلیس و پیدا کردی؟یکی از همکارای دیگه ام گفت تا عروسی نکردید مشکلتون و حل کنید.....

منم این دفعه نه زنگ میزنم نه اس.....میخوام این دفعه به التماس بیفته......خودش داره یه کاری میکنه ازش دور شم.....من داشتم همکاره رو فراموش میکردم ولی شوهرم باعث شد.......

البته من به همکارم زنگ نمیزنم به اونم گفتم زنگ نزنه که یه موقع به خاطر تنهایم نخوام تنهایمو با اون پر کنم.....

ازم تو این مدت چندبار خواست بریم بیرون ولی من قبول نکردم قبل از دعوا یه بار سر کار شوهرم امد حالا این همکاره میامد میرفت ابراز احساسات میکرد.....یواشکی از پشت شوهرم میگفت: خیلی دوست دارم.....تو قلبمی..... من که داشتم سکته میکردم.....

چند روز پیش چندتا کاغذ بردم پیشش داشتم بهش نشون میدادم.....دستم روی کاغذ بود داشتم چیزی و بهش نشون میدادم اونم دستشو گذاشت روی دستم اصلا دیگه نمیفهمیدم چی دارم میگم چون یه همکاره دیگه هم تو اتاق بود نمیتونستم ضایع کاری در بیارم...خیلی عادی دستمو کشیدم ولی بعد خودم یه جور نشون دادم که ناراحت شدم خودشم فهمید و گفت فقط میخاستم گرمی دستتو احساس کنم.....تو دلم گفتم غلط کردی....از اون روز یه حس بدی بهش دارم......نمیدونم...... به خاطر همین دیگه زیاد بهش فکر نمیکنم.....اصلا دیگه واسم مهم نیس...خودشم فهمیده...... مثل قبل نیستم که بگم منتظر تلفنشم.......اصلا....

فقط میخوام یواش یواش تموم کنم......

بچه ها از نظراتتون از دعاهاتون از چشم انتظاری هاتون ممنون.

به فرصت نظراتتونو جواب میدم همشو خوندم.......بازم ممنون

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1392ساعت 10:28  توسط شیدرخ  | 

تا صبح دوام بیارم.......

سلام

دیروز بدونه اینکه کامنتاتونو بخونم بهش گفتم. وقتی حرف میزدیم بهش گفتم خیلی احساس بدی دارم اگه یه اتفاقی بیفته  اگه همه بفهمن همه چیزش واسه منه.....ابروی من میره....خانواده ام دیگه نگاهمم نمیکنن.....بدتر از همه یه عذاب وجدان بدی دارم.بهش گفتم خواهشا دیگه بهم زنگ نزنیم(خیلی محترمانه) اولش گفت بخدا شیدرخ واسم سخته نمیتونم.....ولی وقتی اصرار کردم قبول کرد......بهش گفتم حتی اگه من بهت زنگ زدم جواب نده .دیشب واسه ساعت۱۰ خودم بهش زنگ زدم ولی گوشیشو جواب نداد باره اول بود گوشیشو جواب نمیداد....منم دیگه نزدم .....خوشحال شدم از اینکه جواب نداد.....

امروز اصلا حرف نزدیم الان۲۶ ساعت میشه حرف نزدیم دارم دیونه میشم یه احساس وابستگی بدی بهش دارم وقتی باهاش حرف میزنم خیلی اروم میشم نمیدونم چرا...... خدا کنه تا صبح دوام بیارم......کلی دعا خوندم لاحول ولا ...... سوره حمد واسه مادر امام زمان ...همه کارایی که چندتا از دوستان گفته بودن.....۱۰۰بار دستم میره رو گوشی ولی جلوی خودمو میگیرم...چون میدونم اونم منتظره....این بار بزنم برمیداره...

میدونی اون بیشتر واسه من یه همدرده..... اینجا دارم مینویسم و خودمو سرگرم میکنم که نرم طرف گوشی.......شوهرمم مقصره...الان بهش زنگ زدم گفتم بیا بریم بیرون گفت خسته است....بهش اصرار کردم ولی اهمیت نداد.....از صبح تا الان هم داشتم کارامو میکردم الان دیگه هیچ کاری ندارم.....نمیدونم خودمو با چی سرگرم کنم......

بعضی وقتا دوستانی که با لحن تند باهام حرف میزنن مو به تنم سیخ میشه....میگم نکنه یه روزی اینجوری بشه که خانواده ام باهام اینطوری بحرفن......اصلا تحمل ندارم....حالا همه تون اینجوری حرف نزنیدا وگرنه دق میکنم...

دعا کنید تا صبح دوام بیارم.....تا صبح دام بیارم خیلی خوبه حداقل لگه صبح بزنگم خیلی بهتر از الانه.......چقدر سخته....

خدایا یه توانی بهم بده نزنگم.....یعنی میتونم.....حسم میگه نمیتونم......

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1392ساعت 21:51  توسط شیدرخ 

چه جوری بهش بگم نه

سلام ....

کجا بودم و به کجا رسیدم؟کاش همون دعواهای قدیمی بود.....الان یک هفته است کار نمیرم ولی چه فایده همکاره هر شب زنگ میزنه یا اون یا خودم....مثلا همین دیشب تا ساعت۳ حرف میزدیم....روزا هم که میزنگه...

خیلیا میگن همش مقصر خودتی ....بخدا من اصلا تو فازاین چیزا نبودم....اصلا یه روز فکرشو نمیکردم اینجوری بشه......خیانت البته خیانت تلفنی همیشه وقتی با شوهره بودیم با نگاش به دخترای دیگه عذابم میداد الان احساس میکنم یه جوری تلافیه البته میدونم بدتر از کاره اونه....فقط نیازه جنسیشو خوب میتونه با من براورده کنه ولی به این فکر نمیکنه منم نیازه روحی دارم......تو این چند وقته یا بار نشده بهم بگه دوست دارم....در صورتی که همکاره هر روز داره بهم میگه.....هر چند من بهش میگم از این حرفا نزن دوست ندارم.....من خودم اجازه خیلی حرفارو نمیدم چه اون به من بزنه چه من به اون بزنم.....ولی اون روزی یه بار نگه دوستم داره بی خیال نمیشه....

یادمه چند وقته پیش با شوهرم تو یه مهمونی بودیم تمام دخترای فامیلشون با تیپ های افتضاح بودن ولی من خیلی تیپ عادی داشتم وایستاده بود کنارشون باهاشون گپ میزد در حالی که میدونه من خیلی بدم میاد.....خوب چرا بهشون توجه میکنه یه کم غرور داشته باشه.....

این همکاره من از من۱۲ سال بزرگتره تازه اگه بیشتر نباشه....از نظر قیافه و تحصیلات و همه چیز از شوهرم پایین تره ولی شعورش بالاست.... قسم میخوره حالا راست یا دروغشو نمیدونم ولی میگه از وقتی با من اشنا شده نمیتونه به کسی دیگه نگاه کنه......  یعنی جدی جدی عاشقه؟

میدونم شوهرم هر چی هست حالا چه بد چه خوب باید فقط با اون باشم میخوامم همین کارو بکنم....این چند روز همکاره خیلی اصرار کرد به یه بهونه ای بریم بیرون ولی من قبول نکردم همش گفتم درست نیست....حالا میخوام ازتون یه راهنمایی بخوام چه طوری بهش بگگم نه.....میخوای این رابطه تلفنی هم تمومش کنم.....

با اینکه خودم یه جورایی بهش وابسته شدم ولی میدونم دیگ دختر ۱۶ ساله نیستم که بگم نمیتونم میتونم  فقط یه جوری که ناراحت نشه چون مطمئنا ما بازم با هم برخورد دارییم....

در ضمن من تا قرار دادم تموم نشه نمیتونم کارمو رها کنم این یه هفته هم واسه این بوده که کارمو خونه انجام مشدم ولی هر از چند گاهی باید برم محل کار.....

تازه قراره یه قراداد جدید یه جایی ببندم که همکاره منو معرفی کرده....پس خودشم هست...

اینم بگم اگه من جذبش شدم چون از من حرف میزنه مثلا میگه امروز چشم هات خیلی قشنگ بودن ولی ابروهاتو  تاجش بد بوده......در حالی که یه بار همچین چیزی از شوهرم نشنیدم.....دوست دارم از معایب و محاسنم بگه...بیشتر مشتاق میشم با اینکه روم نمیشه ولی دوست دارم بپرسم....مثلا کدوم مانتو بهم میاد کدوم رنگ بهم میاد....اونم خیلی جالب با تجزیه تحلیل میگه..... پشت تلفن از این چرت و پرتا و خاطرات میگیم....هر وقت هم ببینیم حرفمون به جای باریک داره کشیده میشه خودش قطع میکنه......

حالا فقط بهم بگید چه طوری تمومش کنم...اگه بهش بگم زنگ نزنه نمیزنه ولی چه جوری بگم؟نمیدونم تا حالا تو این شرایط بودید یا نه......میخوام قبله اینکه واسم پشیمونی بیاره تمومش کنم اخه حرفاتون خیلی تاثیر گذاره فقط امیدوارم تاثیرش یکی دوروز نباشه ......اینم بگم من خطمو نمیتونم عوض کنم.....

بازم ازتون ممنونم.....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1392ساعت 15:11  توسط شیدرخ  | 

دارم در منجلاب فرم میرم

حالم از همیشه از همیشه بدتره......ناراحت نیستم فقط خیلی گیجم...استرس دارم....همش دارم به خودم چیز میگم......

اتفاقات خیلی سریع داره پیش میره.....سه تا پست پیش یه شخصی به نام ادم خیلی نظر واسم گذاشت
(البته به صورت خصوصی) تمام سعی خودشو کرد که منو به راه درست بکشونه....اولشم قانع شدممم با خودم عهد بستم....ولی بعد از چند روز باز.......

الان باید بگم هر روز همکارمو میبینم به هر بهونه ای شده یا اون یا من یه کار میکنیم همدیگرو ببینیم......ازم خواست بریم بیرون گفتم من فقط واسه کار میتونم بیام و همین.....

چند روز پیش شوهرم زنگ زد گفت خیابان... منتظره ماست.....منو همکارمم قرار بود با هم بریم دنبالش....مسیری که به شوهرم میرسیدیم همش ۱۰ دقیقه میشد همکارم تو راه گفت یه خیابونی هست واسش پر از خاطره است وقت هست با هم بریم دور بزنیم؟منم دیدم وقت داریم از خدا خواسته قبول کردم ....خیابون که نه یه اتوبان بود....

وارد اتوبان شدیم اتوبان هم که ماشاا.... نه سر داشت نه ته.....وسط راه بهم گفت میشه بیای جلو اینجوری راحترم....اولش دودل بودم بعدش قبول کردم رفتم جلو....همیشه عقب مینشتم.....خیلی معذب بودم.....ولی یه حس خاصی داشتم اصلا هوی هوس نبود.....یه کم رفت و از یه خروجی زد بیرون.....حرفی هم نداشتیم.....نزدیکای خیابونی که شوهرم که بود که شدیم ترافیک سنگینی بود و من امدم عقب نشستم.....

وقتی رسیدیم دیدم شوهم خیلی عصبانیه ولی چیزی به روی من نیاورد خیلی تو خودش بود....

وقتی رفتیم خونه ازش پرسیدم چی شده؟گفت شما کجا رفته بودید؟چه دلیلی داشت مسیری که به ۱۰ دقیقه میشد بیای به یک ساعت طول کشید؟(انقدر سر گرم بودیم که اصلا متوجه یک ساعت نشدیم)

خلاصه منم کلی به هم بافتم که تو مسیر رفتیم فلان جا بعدش من یه دوستامو دیدم مشغول حرف شدن شدیم.......خلاصه گذشت و اونم با ناراحتی رفت.....شب بهم اس زد که از دستت ناراحتم همش دارم احساس میکنم داری بهم دروغ میگی.....خلاصه یه کم بحث کردیم حالم خیلی خراب بود.....

همکاره زنگ زد ساعت ۱۱ شب بود.....داشتم باهاش حرف میزدم که امد پشت خط .....فورا قطع کردم عصبانی شده بود حسابی...گفت بیا میام دنبالت میخوام حرف بزنیم...فورا بیا بیرون....منم شماره هارو پاک کردم

 اماده شدم و رفتم....سواره ماشین که شدم خیلی عصبانی بود...اول گوشیمو چک کرد....گفت داری بهم دروغ میگی.....تو امروز کجا رفتی باهاش؟یکی از درون داره بهم میگه داری بهم دروغ میگی.....یکی داره میگه داری یه کارایی میکنی.....

خیلی حساس شده.....خیلی گیر میده بهم....خلاصه یه جوری پیچوندمش....

دیروز شوهرم زنگ زد کجایی؟منم سر کار بودم گفت الان میاد...با همکارم بودم.....وقتی امد از اینکه میدید این همه مرد دوره من هستن دارم باهاشون حرف میزنم خیلی ناراحت میشد همش یه جوری نگام میکرد....همکاره بیچاره هم هر بار بهم گوشزد میکرد پوششتو درست کن وگرنه بهت گیر میده....

حالا پوششم درست بود فقط هر از چند گاهی یه چند تا تارمو بیرون میامد.....

خلاصه وقتی میخواستیم بریم همکاره یه چشمک بهم زد و رفتیم.....خیلی بهش وابسته شدممممباهاش حرف نزنم احساس کمبود میکنم....روزس حداقل یک ساعت رو شاخشه.....قبض تلفنامون که حسابی رفته بالا.....اونم خیلی وابسته شده.....من که از خودم مطمئنم هوی هوس نیست ولی اونو نمیدونم......تخه این همه دختر اگه هوس هوس باشه چرا من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حالم از خودم بهم میخوره...وقتی شوهرمو میبینم خیلی بدم.....شدم یه دختره خرابه خیانت کار...درسته کاری نکردم ولی همین تلفنا.....چیکار کنم.......خدا چرا اینجوری شدم؟؟؟؟؟

بهم میگه خوشبختیتو میخوام اصلا دوست دارم اشکتو ببینم برا همین دوست ندارم واست مشکلی پیش بیاد....حواست باشه.....شماره ها رو پاک کن.....از کجا به کجا رسیدیم؟

داره به سرعت پیش میره......بیشتر از اونی که فکرشو میکنم....هر بار بهش میگم این رابطه درست نیس این تلفنا درست نیست ولی باز خودم گند میزنم به همه چیز............

اگه میخواید فحش بدید نهایتش اینه میخونم تایید نمکنم ولی شاید وجدان به درد بیاد ولی به جای فحش یه کم همدردی کنید....بخدا این اتفاق واسه هر کی ممکنه پیش بیاد.....منم خیلی وقتا چنین چیزایی میشنیدم همش میگفتم دختره خاک تو سر......ولی الان خودم........

وقتی فیلم عشقه ممنوع را میدیدم همش به ثمر فحش میدادم......الان خودم شدم ثمر با این تفاوت که شوهره خودم خیلی سر تر هستش................................

خیلی استرس دارم......بازم میگم واسم دعا کنید دارم همینطور فرو میرم کاش یکی بتونه دستمو بگیره بکشه بالا...

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1392ساعت 20:14  توسط شیدرخ  | 

مطالب قدیمی‌تر