خاطرات دختر جوان

عاشقه نی نی

سلام از اینکه میبینم هووز مخاطبای خودمو دارم و بعضی دوستان منو همراهی میکنن. زیاد نمیتونم بیام من و شوهره همچنان گاه گاهی دعوا داریم ولی خوب حداقل خوبیش به اینه کسی نمیفهمه دعواهای تو خونه ای البته گاهی شدت میگیره ولی خوب چون تو یه خونه ایم زود اشتی میکنیم. اوایل گاهی اوقات ناراحت بود که چرا اینقدر زود دارم مامان میشم ما هنوز نتونستیم خیلی مشکلاتمونو حل کنیم ولی خوب احساس میکنم با حضور بچه سرمون گرم بچه میشه و از همه مهمتر بچه پشت مامانشه مخصوصا پسر باشه..... نی نی منم پسره.... دلم براش تنگه هر وقت دلم میگیره با اون دردودل میکنم دیگه به خودکشی اصلا فکر نمیکنم چون میدونم یکی تو وجودمه جونه یکی دیگه به من بسته است..... خیلی دوسش دارم احساس میکنم بعدا از من حمایت میکنه مخصوصا من که اصلا حامی نداشتم...... 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 19:5  توسط شیدرخ  | 

مامان شدم

سلام بچه ها. من خیلی کم میام فقط امدم اینو بگم و برم. بچه ها الان یک سال از زندگی مشترکمون میگذره. منظورم زیره یه سقف. کم و بیش دعوا داشتیم ولی خوب اشتی کردیم.  در صمن خبر مهمتر.........  من دارم مامان میشم. نمیدونم این بچهالان خوش موقع بود یا نه.... واسم دعا کنید خیر باشه.. .... 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۳ساعت 16:56  توسط شیدرخ  | 

سلام

این روزا بدجور حالم گرفته......نمیدونم خوشبختم یا بدبخت

قبله اینکه شوهر کنم همه چیزو تو پول طرف میدیدم و قیافه و تحصیلات ولی اان میگم اولین چیز اخلاقه.اینو واسه دخترای دم بخت میگم....من الان بیشتر از 5ماهه عروسی کردم ولی خوب تو این پنج ماه هم مشکلات خودمون را داشتیم مثل قبل.هیچ فرقی نداشته و من هنوز دخترم.نمیدونم چرا وقتی بهم میخواد نزدیک بشه  یاد کارایی که باهام کرده میفتم و مانع میشم.اینم قسمت من بوده.تازه این مشکل هم اضافه شده.هربار احساس میکنم اخره زندگی ما طلاقه.اصلا دیگه هیچ حسی به هیچ مردی ندارم.دوست ندارم شوهرم بهم نزدیک بشه با اون همه بدی که کرده.از وقتی که عروسی کردیم دوبار به فکر خودکشی افتادم......یه بار هم عملی کردم ولی نشد.دیگه تحمل دعوا ندارم......کاش خدا جونمو میگرفت...تاحالا چنین موردی دیدید تو نزدیکانتون?اگه دیدید اخرعاقبتشون چی شد?

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم شهریور ۱۳۹۳ساعت 16:29  توسط شیدرخ  | 

سلام امدم یه حالی از خودم بهتونبدم الان 5ماهی میشه عروسی کردیم ولی ماهی یکبار دعوای درست و حسابی داشتیم.کاش وارد این زندگی نمیشدم.هرکی مارو ازبیرون میبینه فکر میکنه ما خوشبخت ترین زوجیم.کاش میتونستم ماجرای دعواهامونو بنویسم ولی به خاطر مسایل امنیتی نمیتونم.این روزا سرم به کارم بنده.به یه مشاور هم رفتیم حالا جواب بده یا نه.من نمیدونم چرا همه میخوان به زور هم که شده مارو کنار هم نگه دارن.واسم دعا کنید از این سردر گمی در بیام.ممنون

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم شهریور ۱۳۹۳ساعت 0:55  توسط شیدرخ  | 

همه چیــــــــــــــز آرومــــــــــــــــــــــه

سلام

حال و احوالتون چطوره؟من که خوبم زندگیمم روال عادی خودشو داره البته نه عادی باید بگم خوب....

این روزا سرگرم تهییه جهزیه هستیم چقدر حال میده ولی نمیدونم چرا همش یه ترسی باهامه....میگم نکنه خدای نکرده بخوام این چیزایی که میخرم بخوام بار کنم بیام خونه بابام؟

یه پست اماده کردم از مشخصات خودم....البته فقط به یه سری از دوستا میدادم...در مرود شغلم....کاره همکاره....و خیلی چیزای دیگه میخواستم به صورت رمزدار بذارم ولی خوب خوشبختانه یه دوستی یه نظری گذااشته بود کلا شوکه شدم و بی خیال این کار و کلا گذاشتن پست رمز دار تا اطلاع ثانوی شدم.....

یه دوستی که اصلا نمیشناختم به صورت خصوصی برام تمام مطالب اون پست خصوصی را گذاشته بود و نوشته بود به راحتی میتونه رمز مطالب رمز دارو باز کنه...از منم خواسته بود زندگیمو اینجا بازگو نکنم....خیلی ترسیدم....ازش ممنونم که این کارو کرد...حالا به دوستانی که پست رمز دار میذارن پست هاتون به راحتی باز میشه پس از گذاشتن پست رمز دار خودداری کنید......

نمیدونم هنوز تو تعیین تاریخ عروسی دو دلم.....نمیدونم چه روزی باشه خودم دوست دارم قبل از عید باشه ولی خوب به خاطر مشکلاتی نمیشه.....یه جورایی به عروسی فکر میکنم میترسم.....

دوست دارم شب قبل از عروسی بیام براتون پست بذارم از حال و هوام بگم ولی خوب به دلایل امنیتی میترسم.....شایدم گذاشتم.....

فقط خواستم از حال خودم بهتون خبر بدم.....اتفاق خاصی نیفتاده ......یادتونه گفتم اگه با شوهرم خوب شدم یه وبلاگ میزنیم.....فکر کنم دیگه بعد از عروسی بشه ولی حتما میزنیم البته باید یاد بگیره....

من برم دیگه.....دوستون دارم...بچه ها ببخشید نتونستم جواب نظراتتونو بدم.......کسی سوال داره تو این پست بپرسه....حتما جواب میدم فقط سوالات شخصی در مورد محل زندگی این چیزا نپرسید....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی ۱۳۹۲ساعت 23:50  توسط شیدرخ  | 

شوک اورترین لحظه تو این4سال

سلام

الان که دارم مینویسم نمیدونم بخندم یا گریه کنم... دو روز پیش چنان شوکی بهم وارد شد که میتونم بگم بدنرین لحظه ای بود که داشتم تو زندگیم مخصوصا تو این ۳سال و نیم ازدواج.

خیلی بد بود اصلا یادم میاد مو به تنم سیخ میشه ..... نمیدونید نزدیک بود تمام زندگیم به باد بره....میشدم اش نخورده و دهن سوخته.....هیچ کس هم نمیتونست ازم دفاع کنه...........متاسفانه چون این ماجرا رو واسه ۲تا از دوستام گفتم به دلایل امنیتی باید واسش رمز بذارم(اولین پست رمزدارم میشه).....این پست تا ۳ روز بازه بعد از اون رمز دار میشه امیدوارم تا این سه روز کسی پیداش نکنه......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر ۱۳۹۲ساعت 18:33  توسط شیدرخ  | 

ارومههههههه

همه چیز ارومه...........در حال حاضر من با شوهره خوبم ولی اگه ازش دور باشم رابطه مون تلفنی باشه....نمیدونم چرا وقتی ازش دورم و تلفنی باهاش حرف میزنم احساس میکنم خیلی عاشقشم.....دلم تند تند تنگ میشه واسش ....ولی وقتی میبینمش یه کارایی میکنه ازش حالم بهم میخوره....با هم دعوامون میشه.....مثل امشب

دعوامون شد ولی بعدش زنگ زد البته من دلم گرفته بود زیاد تحویلش نگرفتم چون بد سردردی گرفتم......فکر کنم عروسی کنیم همش دعوا باشه......خیلی میترسم من دارم به عروسی نزدیک میشم ولی هنوز نمیدونم ایا با این فرد خوشبخت میشم یا نه.....

همکاره هم که دیگه زنگ نمیزنه البته خودم ازش خواستم و باهاش بد رفتار کردم....خدا کنه اشتباهی ازم سر نزنه............دیگه هم نمیبینمش.....البته یه قرار داد جدید قراره ببندم...نمیدونم چیکار کنم؟شوهره میگه نه...ولی من دوست دارم کار کنم...

شوهره تا ادم نشه باهاش نمیخوابم ....خیلی تو خماریه.......از اینکه مردا فقط زنارو واسه این چیزا بخوان حرصم میگیره.....چند وقت پیش بهش این اس و زدم...

بعضی وقتا ادما الماسی تو دست دارن بعد چشمشون به یه گردو میفته دولا میشه برداره الماسه میفته تو شیب زمین قل میخوره تو عمق چاهی فرو میره میدونی چی میمونه؟یه دهن باز یه گردوی پوک یه دنیا حسرت....

وقتی امشب گذاشتم خماریش اینو به خودم داد حالا یعنی چی منظورشو نفهمیدم....بعدش بهم گفت بهم محبت نمیکنی ممکنه پشیمون شی منو با کسه دیگه ای ببینی.....من زدم منم دنباله ارامشم ممکنه ارامشو تو بغل کسی دیگه پیدا کنم.......

خدا عاقبت به خیرمون کنهههههههه

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر ۱۳۹۲ساعت 23:26  توسط شیدرخ  | 

بچه ها خیلی میترسم............من که تمومش کردم..........

با شوهره اشتیم ولی اون میگه دیگه خونمون نمیاد......از اینکه بابا و مامان من بهش توهین کردن حرصش گرفته تو این چد سال این باره اول بود بعد از این همه دعوا باهاش تند برخورد کردن.....اونم یه کلام میگه یا من یا خانواده ات.......منم همش میترسم اگه بگم تو یه روز دوباره باهاش دعوام میشه دیگه کسی و ندارم....مامان بابام نمیدونن باهاش اشتی کردم.........

امروز عصر همکاره رو دیدم بعد از چند روز یه دفعه ای دورمون خالی شد اونم از فرصت استفاده کرد و بهم گفت وای شیدرخ خیلی دلم برات تنگ شده بود دیدمت قوت قلب گرفتم منم رومو برگردونمدمو رفتم......همیشه سر کار یه کارایی میکنه نمک گیرش باشم....مثلا اگه دیر بیام یا اگه کارام اماده نباشه .....به همه مبگه مقصر اون بود تقصرارو میندازه گردن خودش....... بهش گفتم چرا اینکارو میکنی.....گفت تو هر کاری بکنی به این گردنه من....اولش نفهمیدم ولی بد متوجه شدم.....گفتم خواهشا منو نمک گیر خودت نکن....اونم گفت فکر میکنی تا الان نشدی؟؟؟؟؟ بخدا داره دیونه ام میکنه.......

شوهره بهم اس زده احساس میکنم زندگیم داره از هم میپاشه......گفتم چرا؟فکر کردم میخواد بگه پدر مادرت دخالت کردن........ دیدم اس زد:

خواب دیدم با همکارت یه جایی بودی جفتتونو سر بریدم خیلی میترسم من که دیگه باهاش حرف نمیزنم حتی تلفن هم نمیزنیم...... یه کم شک کردم نکنه با همکاره یه دستی کردن؟ نه غیره ممککنه....کی میاد به یه مرد غریبه بگه دسته زنه منو بگیر حتی اگه واسه امتحان باشه........اون به زور و بی اراده من کرد البته میدونم حتما میگید خوب میزدی تو گوشش؟ ولی خوب اینم از بی عرضگیم بوده....

شوهرم میگه اگه چیزی هست بگو نکنه چیزیو مخفی میکنی........ولی بخدا من عاشقه شوهرمم.......

خدایا اتفاق بدی نیفته.....ازم خواست دیگه باهاش کار نکنم....منم مجبورم تا پایان قرار دادم باهاش باشمو دیگه تموم....

خدایا کمکم کن همه چیز به خوبی تموم شه....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۲ساعت 23:58  توسط شیدرخ  | 

سلام

خیلی خوشحالم میبینم بعضیا اینجوری مشتاقانه منو دنبال میکنن و راهنماییم میکنن مطمئن باشید بی تاثیر نیست ولی خوب همیشه نظراتتون هم یکی نیست البته راجع به قضیه همکاره ۹۸ درصد نظرشون این بود که تموم کنم و کلی نصیحت که واقعا ممنونم ازشون......۲ درصدم هم میگن خوب ادم مگه چند روز زنده است برو حالشو ببر که عذاب وجدان نمیذاره.......شرمنده دوستانی میشم که دیر اپ میکنم نمیرسم وبلاگشون بیام و نمیرسم نظراتشونو جواب بدم....خواهشا ببخشید...

و اما اتفاقات خوب خوب......

بعد از ۲۰ روز قهر با شوهره که فکر کنم طولانی ترین قهرمون بود اشتی کردیم...... سه شنبه شب خیلی حالم گرفته بود بیرون هم کار داشتم گفتم به بهونه کار هم یه پیاده روی میکنم.....

رفتم بیرون که همکاره زنگ زد وقتی فهمید بیرونم حالا اصرار نکن و کی اصرار بکن...خلاصه منم قبول کردم...امد دنبالم وقتی سوار شدم رفتیم طرفای یه اتوبان......ازم خواست بیام جلو بشینم منم مثل پروها رفتم...قبله اینکه به اتوبان برسیم یه کم تنقلات خرید..... خلاصه رفتیم تا اینکه رسیدیم به یه جایی که خیلی شلوغ بود....بعد از اتوبان....به خاطر مراسم محرم دعا بود ما هم ماشینو بین ماشینا پارک کردیم و نشستیم داخل ماشین.....

کلی حرف زد ساعت حدود ۱۸بود......یه دفعه ای دیدم شوهرم داره زنگ میزنه خیلی عجیب بود دو هفته قهر بودیم نه تماسی نه پیامی حالا یه دفعه ای زنگ زد.....مثل اینکه به دلش افتاده بود ول کن هم نبود....پیام میداد بردار میخوام باهات حرف بزنم....اس زد دفعات قبل دعوامون میشد من گوشیمو جواب میدادم پس خواهشا جواب بده....۱۰ بار زنگ زد ولی خوب من نه دلم میخواست نه میتونستم جواب بدم.....

خلاصه گوشیو سایلنت کردم..... تو حین حرف زدن بودیم که همکاره داشت ابراز احساسات میکرد که کاش ۴ سال پیش باهات اشنا میشدم از این چرت و پرتا....دستشو گذاشت روی دستم....امدم دستمو بکشم که به زور گرفته بود.....اصلا دستام یخ زده بود گفت چرا دستات سرده؟گفتم استرس دارم خواهشا ولم کن...

اونم رها کرد......تو راه به خودم فحش میدادم....حالم از خودم بهم میخورد.....بهش گفتم این کارت اصلا درست نیست من به کسی دیگه متعهدم و فکر نکنم این رابطه درستی باشه.....خلاصه ساعت ۹ونیم رسیدم خونه...

تو این ۲۰روز اصلا دلم واسه شوهره تنگ نشده بود نمیدونم چرا برعکس دفعات قبل که همش من پاجلو میذاشتم......

تا اینکه شب جمعه شوهره زنگ زد و ازم خواست بیام بیرون....منم قبول کردم...گفتم اخرش چی باید مشکلمون حل بشه یا جدایی یا به یه نتیجه ای میرسیم....از ساعت۱۲ شب تا ساعت ۴ صبح دوره خیابونا پرسه میزدیم.....مامان بابامم که فکر میکردن من خوابم.....چون اتاق من کلا ازشون جداست و کسی متوجه ورود و خروج من نمیشه البته اگه اروم برم....

پس از حرف زدن شوهره گفت من نسبت به همکارت یه حسه بدی دارم سه شب خواب بدی میبینماصلا تو شوک بودم......گفت تو خواب میدیدم بد جور دعوامون شده بود و میزدمش.....گفت خیلی نسبت بهش بد شدم و  اگه میشه باهاش کار نکن....گفت حس بدی دارم احساس میکنم داره بینه مارو بهم میزنه........خوب من که از همه چی خبر داشتم مو به تنم سیخ شد.....من گفتم منم چنین احساسی دارم....به شوخی و خنده گفتم خوب حتما میخواد منو طلاق بدی بیاد منو بگیره؟ گفت به اون خدایی که بالا سرمه به قران اگه چنین قصدی یه روزی داشته باشه خودم میکشمش گفت از وسط دو نیمه اش میکنم(عصبانیت)

منم دیشب وقتی همکاره زنگ زد بهش گفتم یه خواب بدی دیدم.....خودمو گفتممم...نگفتم با شوهره اشتی کردم......بهش گفتم بیا تمومش کنیم نمیخوام اتفاقی بیفته......خلاصه یک ساعتی حرف زدیم.....وقتی تموم شد..... حالا اس نده و کی بده......جونمو بالا اورد......منم هیچی جواب ندادم...نمیخوام بهش فکر کنم هر چند هیچکس مثل اون همدرد خوبی نمیشد خیلی قشنگ نصیحت میکنه چرا بخوام دروغ بگه اگه زنش بودم هر چی دلش میخواست میتونست با ارومیش اازم بخواد...خیلی سیاست داره خیلی هم ارومه ....ولی خوب من خودمو دارم ازش دور میکنم و همش دارم میگم من شوهر دارم اگه شوهرم یه چنین کاری با من بکنه........

امروز صبح همکارم زنگ زد منم امروز مرخصیم.....بهش گفتم اگه بشه دیگه کار هم نمیکنم.......یه سری اطلاعات و مدارکه باید برم بدمش.....الان میرم ولی خیلی جدی......خیلی اصرار کرد که ولش نکنم ولی من سفت و محکم گفتم نه........خدا کنه بشه.....اگه واقعا دوستم داره باید از زندگیم بره بیرون چون زندگیمو خراب میکنه.....

--------------------------------

مطالب بالارو صبح تایپ کرده بودم...مدارک و بهش دادم...با یکی رفتم که نخواد باهام حرف بزنه و راحت نباشه.....

فعلا رابطه ام با شوهرم خوبه از نظر کاری هم تو موقعیت خوبی هستم......ولی کاش یه جای دیگه برم......واسم دعا کنید کارم درست شه تا ازش فاصله بگیرم..... اخه من نمیخوام بیکار باشم.....بیکاری بده...بدتر از همه اینکه وقتی دستت تو جیبه خودته هر چی بخوای میتونی بخری.....

بعضی از دوستان گفته بودن که مردا از زنای شوهر دار خوششون میاد ولی خوب من بهش گفته بودم من هنوز دخترم توی صحبتایی که داشتیم........پس میدونه که نمیتونه با من رابطه کاملی داشته باشه.......

--------------

یه دوستی به نام آزیتا کلی نظر خصوصی گذاشته بود....خواستم بگم از اینکه خیلی صریح حرفاتو زدی دوست داشتم...خیلی حرفاتو دوست داشم.......شخصیتتو دوست داشتم......از اینکه گفتی با شوهرت جوری رفتار کن مثل خودش...اگه سیگار کشید تو هم بکش...اگه خیانت کرد تو هم بکن..... مثل خودمی.......و مهم تر از همه اون سنگسار شدن و که توصیف کردی مو به تنم سیخ شد........

در کل از همتون ممنونم ..........

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۲ساعت 14:47  توسط شیدرخ  | 

دلم گرفته

من الان بیشتر از هروقتی به شوهرم نیاز دارم ولی نیستش........اصلا معلوم نیست کجاست چیکار میکنه.....

وقتی نبودشو میبینم ناخودآگاه طرفه همکاره میرم.....دلم میخواد با یکی حرف بزنم....یک ساعت پیش همکاره زنگ زد خواهش کرد که بریم بیرون یک ساعت بیرون با ماشین یه گشتی  بزنیم...با اینکه کسی خونمون نبود و موقعیتشو داشتم ولی خودمو سفت گرفتم.....الان هم تو خونه تنهام دارم به این فکر میکنم چقدر شوهرم بیشعوره اصلا دلش واسم تنگ نمیشه ....کم کم دارم شک میکنم به اینکه کسی تو زندگیش باشه.....

فکرشو بکنید بعدا بفهمم کسی تو زندگیشه چقدر اتیش میگیرم اونوقته که میگم کاش منم خوشگذرونیمو میکردم....... دلم خیلی گرفته.......واقعا دلم میخواد بدونم وقتی دعوامون میشه اصلا حالش نمیگیره؟ اصلا احساس نیاز محبت /آرامش/جنسی نمیکنه؟ عجیب نیست؟

این دفعه مقصر اصلی خودش بوده.....همه از کوچیک و بزرگ گفتن....همه هم بهم گفتن پا پیش نذار.....

میخواستم زنگ بزنم به همکاره بگم بیاد بریم ولی وقتی نظراتتونو دیدم نظرم عوض شد...... شما هم اگه جای منو تو موقعیت من بودید اینجوری میشدید....یادتونه قبلا که دعوامون میشد به خودکشی فکر میکردم؟الان حداقل با حضور یکی دیگه تو زندگیم اینجوری نیس.....راستی یه چیز تعجب آور که خودمم وقتی فهمیدم یه حالی شدم....من فکر میکردم همکارم از من۱۰سال بزرگتره ولی وقتی ازش خواهش کردم و جون خودمو قسم دادم فهمیدم بلهههههههه اقا از من۱۷ سال بزرگتره  ولی اصلا بهش نمیاد......

فعلا..............

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۲ساعت 18:50  توسط شیدرخ 

مطالب قدیمی‌تر